به همت اساتيد خوبم استاد اسحاقي واستادفرجي ودوستان خوبم آقاي نقوي وخانم عزيزي كتاب شعر انديشه كه منتخب اشعار دوستان فرهيخته ي انجمن شعر شهرستان شهريار است، به چاپ رسيده وروز چهارشنبه 17اسفند ساعت 6 عصر در فرهنگسراي انديشه فاز 3 با حضور اساتيد برجسته اي چون استاد سهيل محمودي رونمايي مي شود .به اميد موفقيتهاي روزافزون دوستان جوانم . واما يه غزل تو حال وهواي شب عيد. ملودرام شب عيد بي صدا گم شد ميان همهمه ي دسفروشها گم شد سه تا هزار تومان دستمال ،تل ،جوراب صداي بي رمق مرد در فضا گم شد شبيه كفش پريسا ببين ،ببين بابا ميان چهره ي سرخ پدر صبا گم شد دعاي لحظه ي تحويل وشوق ماهيها در امتداد خط فقر شهر ما گم شد صداي ترمز ماشين سد معبر وبعد خروش و ولوله در ترس ماجرا گم شد دلم گرفته از اين نابرابري ،افسوس دوباره در دلشان واژه ي خدا گم شد. به شماها یی که عاشقانه پروازکردید.(به شهدای پایگاه بیدگنه و......) فرشته ها که رساندند، امتنان شمارا خدا چه زود پذیرفت، امتحان شمارا کشید پرچم سرخی برِ کلیشه ی عمرت وانفجار مهیبی، شکست شیشه ی عمرت از التهاب زمان ،لرزشی گرفت زمین را ومرگ یکسره گسترد ظالمانه کمین را شراره ها که فرود آمدند وخانه گرفتند دوباره عقربه ها ژست عاشقانه گرفتند چرا که بدرقه کردند تورا به لحظه ی موعود قرار ساعت پرواز درست ساعت یک بود به سمت نور دویدید ،مهی غلیظ به جا ماند وراز عشق، میان شما ونور وخدا ماند. خاطره ها نقش عجیبی در زندگی بازی می کنند .خاطره های باهم بودن .شب یلدا هم از این حیث مستثنی نیست .جمع شدن فامیل کنار هم .لبخندزیبای پدر بزرگ ومادر بزرگ . اما امسال درست در شب یلدا لبخند از روی لبهای پدربزرگ نازنینم خشکید . به این می اندیشم .شب یلدای سال بعد بدون پدربزرگ آیا رنگ وبویی دارد؟اصلاً شاید خودمن هم نباشم ............این روزها حس وحال عجیبی دارم ..به خودم نگاه می کنم .به لباس عزایی که بر تن دارم .به اشکهایم ...به جای خالی او . می ترسم .مرگ در یک قدمی است .................دلم عجیب گرفته بازهم یه غزل قدیمی ولی خوب خیلی دوستش دارم شما ببخشید . خستگی کودکانه ی مرا بهانه کرد ومرا به سرزمین خوابها روانه کرد بازهم عصاره ی زلال وآبی دلش حجم این اتاق را شبیه رودخانه کرد حجم قایق سپید رودخانه را پراز خاطرات سبز وناب وعاشقانه کرد باز هم سکوت وقاب عکس وآلبوم وبغض که شکفت ورودخانه را چه بیکرانه کرد شب مسیر جاده ی نگاه او وقاب را مملو از ستاره های ریز ودانه دانه کرد باد میهمان افتخاری شبانه هم آمد واتاق را چقدر شاعرانه کرد جای تو سبد سبد گل محمدی گذاشت بعد گیسوان آبی مراکه شانه کرد- روح سرکش مرا سوار بال موج کرد وبعد با اشاره ای به سمت لاله ها روانه کرد انتظاری به وسعت دریا ،فاصله ،بغض ،ضربدر تکرار خسته ام از هجوم ثانیه ها ،از تب بی امان دلتنگی کوچ کردم به شهر خاطره ها توی تقویم مانده بر دیوار پنج شنبه هزار وسیصدو... بعد ،اولین بار بغض من ترکید نوزده بار قلب من لرزید توی گهواره با عبور قطار آه اعداد کودکی هایم ،کاشکی ... بی بهانه برگردید واگن شهر بادبادکها ،دور می شد زباورم انگار عقربکهای ساعت عمرم ،چرخ تندی زدند دور سرم باز یعنی که من بزرگ شدم ،فاصله ،بغض ضربدر تکرار هوالرحیم اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش که به تبلیس وحیل دیو مسلمان نشود عشق می ورزم وامید که این فن شریف چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود دلم می سوزد ،برای ادبیات برای شعر برای غزل که اینگونه قربانی افکاری نا متوازن می شود .دلم می سوزد برای خودم که یاد گرفته ام ادبیات یکی از زلال ترین مقوله ی هستی است وآن را با دنیای سیاست سروکاری نیست . بیش از10سال است که زلال شده ام ،زلال می خوانم ،زلال می نویسم وزلال می نگرم شاید بدین سبب است که این حرفهای خشن چشمه ی زلال مرا گل آلود می کند وچشمان من به این رنگ عادت ندارد .امید که شما هم بانگاه زلال بخوانیدم. یادش به خیرآن زمانهاکه دور هم جمع می شدیم وشعر می خواندیم واستاد مازتدرانی واستاد اسحاقی بی هیچ چشمداشتی پیر ومرشدمان بودند ومادر کنارشان احساس امنیت می کردیم . چرا که آنها حد وحدود همه چیز را برایمان خوب تعریف کرده بودند.همان زمان که بچه های انجمن عاشقانه برای برگزاری انجمن وپایدار ماندن آن از هیچ تلاشی دریغ نکرده اند .مسئولین ارشاد در همه ی دوره ها یادشان هست ،تلاشهای شبانه روزی بچه ها را برای برگزاری شبهای شعر فصلی .که چطور از ابتدایی ترین وسایل وامکانات صحنه را چنان می آراستند که چشمان مخاطب خیره می ماند .وحالا از دیدگاه شما آنها مطرودند. خدای غزلها بهتر می داند که مابیش از 10 سال است که عاشقیم وشهریار به واسطه ی عشق پاک ما سوت وکور نیست .ما خود دل سپرده ی شعریم چطورممکن است به دل سپردن کسی گیر دهیم .ما عاشق ادبیاتیم ،ما عاشق یکرنگی و صداقتیم ،ما را باسیاست کاری نیست .ما صمیمانه دستان انسانهای عاشقی را که می خواهند به جمع ما بپیوندند می فشاریم .ومن اطمینان دارم ،مرم شهریار ،مخاطبین شعرهای من ، استاد حشمت اله اسحاقی ،امید نقوی،پروانه عزیزی ،مهتاب سراغی ،احسان قدیمی ،سیامک زنجانی ،منیر مولوی زاده،و..................تمام بچه های خوب انجمن همگی بر حرفهای من صحه می گذارند .وعاشقیمان را باور دارند .حالا فقط من یک سئوال از شما دارم .اگر شما هم مدعی هستید که زلالید ،چرا من وهمه ی بچه های شاعر که اسممان در اداره ارشاد به عنوان شاعر ثبت شده درشب شعرهای شما که افتخار شما تلقی می شود(البته درد عمیقی است گفتن شب شعرهای شما) لااقل به عنوان مخاطب دعوت نشده ایم .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ما که درهمه ی شب شعرها حضور داشتیم وآثارمان چاپ شده ،ما شاعر شهرستان نیستیم ؟؟؟؟چرا وهزاران چرای دیگر که اگر زلال بودید ،هم خانواده می شدیم نه ......، مگر اینکه برداشت من از حسن نیت وزلال بودن غلط باشد.!!!!!!!!!!!!!! از گنبد طلای حرم تا جنازه ات وقتی رسید نامه ی سرخ کبوتران آقا نوشت با خط سبزش اجازه ات در پشت میله ها همگی ایستاده اند تعظیم کن وبعد بخوان شعر تازه ات از هرم چشمهای غم آلوده ی قفس جامانده در مسیر پریدن گدازه ات قصه تمام می شود اما نشسته اند تک بیتهای ملتهبم بین بازه ات من غمگینم به غم پیرمرد وقتی کنار خیابان چمباتمه زده وبا دستان لرزانش جوراب های گرد گرفته اش را نشانم می دهد. من غمگینم به لبخند مصنوعی دخترک کولی فال فروش وقتی فالم را با دستان ترک خورده ی چرک مرده اش از پاکت در می آورد . رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند............. من غمگینم به نگاههای نافذ قابهای قدیمی امامزاده که حالا گردوغباری به ضخامت میلیونها قلب برآن نقش بسته. شهید ............... 17ساله از ..... محل شهادت ......... . من غمگینم برای بغضم که اجازه ی شکفتن نداردوبرای سبزینه های دلم که اجازه ی رویش ندارند که مبادا علف هرز مزرعه ی دین تلقی شوند. من غمگینم برای هزاران شعر نخوانده وبرای هزاران پرنده ی محبوس در قفس من غمگینم برای دستانم که دیگر حسی برای در آغوش کشیدن عشق ندارند وبرای چشمانم که جای عشق از آن غم می تراود. من غمگینم .من تکه ای ازتکه های تکه تکه ی خودم را گم کردم . . دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، غریب است دوست داشتن.
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
دکتر شریعتی
| Design By : Pichak |


